معناي توحيد به صورت اجمالي
معناي «لا اله الّا الله»
در مبحث اول تعيين و تحديد معناي توحيد در شرع گذشت و از خلال نقل قولهاي فراوان بيان گرديد که معناي آن گواهي «لا اله الّا الله» است. و به حول خداوند در اين مبحث معناي توحيد را که در مبحث قبلي به صورت مجمل آمده شرح و توضيح خواهيم داد. آنهم در ضمن دو مطلب زير:
مطلب اول: بيان معناي کلمهي «اله»؛
مطلب دوم: معناي کلمهي توحيد به صورت مفصل.
و آن هم اينکه کلمهي «لا اله الّا الله» متضمن نفي و اثبات است که از کانال اين دو استحقاق الوهيت به خداوند «ربالعالمين» (پروردگار جهانيان) اختصاص داده شده است. و اين دو مطلب شايستهي اين هستند که معناي کلمهي توحيد را به صورت کامل ـ به اذن خداـ بيان نمايند.
مطلب اول: بيان معناي کلمهي «اله».
لغتشناسان بيان کردهاند که کلمهي «اله» داراي معناي معين و محددي است که زبان عربي بر آن دلالت ميورزد[1]، با اين وصف برخي براي اين واژه معناي از خود تراشيدهاند و آن را وارد تفسير توحيد نمودهاند.
ما در اين مطلب تفسير حق و موافق عرف و فرهنگ زبان و شرع را ـ که در تفسير اين واژه از سوي علماي شافعيه آمده است ـ نقل مينماييم.
[1] ازهري ميگويد: [2]« منذري به نقل از ابوالهيثم[3] به من خبر داد که از اشتقاق اسم «الله» در لغت از او سؤال کرد. گفت: در اصل «اله» بوده الف و لام تعريف بر او داخل شد «الاله» شد، بعداً عربها همزه را از آن حذف کردند چون اجتماع همزه با الف و لام نزد آنها بر زبان ثقيل است چون همزه را حذف کردند حرکهي کسرهي آن را به لام تعريف دادند«اللاه» شد. چون لام تعريف را متحرک کردند دو لام متحرک با هم وصل شدند بعد از حذف حرکهي لام اول آنها را در هم ادغام کردند«الله» شد چنانچه خداوند ميفرمايد: (لکّنا هو الله ربي) [کهف: آيه38] معناي لکّنا (لکن انا) است که به معناي« اما من»
ميباشد.
ابوالهيثم گويد: اصل الله الاه بوده، خداوند ميفرمايد: [المؤمنون: آيه91]
ترجمه: «خداوند فرزندي را براي خود بر نگرفته است ونه خدايي با او بوده است چرا که اگر خدايي با او ميبود هر خداي به آفريدگان خود مي پرداخت».
او گويد: «تا زماني که معبود واقع نشود و تا زماني که خالق و رازق و مدبر و بر آنها مقتدر واقع نشود، خدا نخواهد گرديد، پس کسي که چنين نباشد اله نيست هر چند ستمکارانه مورد پرستش واقع گردد بلکه او مخلوقي است که مورد پرستش قرار گرفته است . . . عربها چون به پرستش خورشيد روي آوردند آن را الاهة نام نهادند. . . و عربها در زمان جاهليت معبودهاي خود را از بت و صنمها، «الهه» که جمع اله است نام مينهادند»[4].
[2] با اين تفصيل دقيق روشن ميگردد که «اله» به معناي معبود است و اين معنا را ازهري ذکر کرده و هنگام بيان آيهي قرآن (ﭖ ﭗ ﭘ ﭙ ) بدان پرداخته و گويد: واژهي «لله»: يعني معبودي که او معبود همهي مخلوقات است، جز او معبودي وجود ندارد و الهي غير
او نيست، خداوند ميفرمايد: [زخرف: آيه84]
ترجمه: «آن خداي که در آسمان معبود است و در زمين معبود» يعني هيچ معبودي ـ که به عنوان رب او را پرستش کنيم ـ وجود ندارد جز او، و هيچ چيزي را انباز او قرار نميدهيم»[5].
و اين معنايي که ازهري از واژهي اله ارائه کرده است، تعداد فراواني از علماي شافعيه بر آن موافقت کردهاند.
[3-6] ابو مظفر سمعاني در تفسير آيه) [الزخرف: آيه84] ميگويد: «معبود آسمانها و زمين»[6] زرکشي[7] و زکرياي انصاري[8] و جلال محلي[9] نيز آن را چنين تفسير کردهاند.
[7] آجري در معناي آيه ميگويد: «تنها او اله است که در آسمانها و زمين مورد پرستش واقع ميشود، و تنها او اله است که در روي زمين مورد پرستش واقع ميشود، علما آيه را چنين تفسير کردهاند»[10]
[8] سمعاني در تفسير قول نوح خطاب به قومش: [المؤمنون: آيه23]
ترجمه: «الله را عبادت كنيد كه به غير از او خدايي نداريد».
گفتهاست: «معبودي سواي او نداريد»[12].
[9] بغوي نيز به هنگام تفسير اين آيه [نمل:60]
ترجمه: «يا کسي که آسمانها و زمين را آفريده است و براي شما از آسمان آبي بارانده است که با آن باغهاي زيبا و فرحافزا روياندهايم؟ باغهايي که شما نميتوانستيد درختان آنها را برويانيد آيا معبودي با خداست؟»
اله را به معبود تفسير کرده و گويد: «آيا معبودي سواي او که او را در کارهايش ياري رساند وجود دارد؟ بلکه اصلاً «اله» ي با او وجود ندارد»[13].
[10] قوام السنه نيز کلمهي توحيد را شرح کرده و بيان داشته که معناي اله در آن معبود است[14].
[11] فخرالدين رازي در تفسير آيه [البقره: آيه163]
تمامي کساني را که اله را به معبود تفسير نمينمايند به خطا رفته تلقي کرده و ميگويد: کلمهي «إِلَهُكُم » بر اين دلالت ميورزد که معناي اله اضافه گردد مثلاً اگر معناي اله قادر باشد تفسير آيه وقادرکم قادر واحد ميشود که رکيک است و اين دلالت ميورزد که اله به معناي معبود است[15].
[12] و قاضي بيضاوي[16] ميگويد: «اله در اصل نام است براي هر معبودي، بعد بر معبود بر حق غلبهي استعمال پيدا کرده است ... و اشتقاق آن از الهه و الوهه و الوهيه به معناي «عبد» (بندگي کرد) است»[17].
[13] ابن کثير نيز در تفسير آيهي 38 سورهي ص اله را به معبود تفسير کرده است[18].
[14] و در تفسير آيه 34 سورة حج گفته است: «يعني معبودي که تنها و يگانه است»[19].
[15] و همينطور فيروزآبادي شافعي [20] دربارهي لفظ جلاله (الله) گويد: «اصل آن اله بر وزن فعال به معني مألوه (معبود) بوده است، و هر جه به عنوان معبود گرفته شد نزد معبود گيرنده، اله تلقي ميشود ... تأله به معني تنسک و تعبد است و «تأليه» به معناي تعبيد ...»[21].
[16] مقريزي گويد: «تعلق گرفتن (فعل) استعاذه در اوايل قرآن به اسم «الاله» که او يگانه معبود است، به خاطر اجتماع صفات کمال در اوست»[22].
[17] بنا به قول مختار او: «اصل (الله) الا له بوده، چنانچه سيبويه نيز ميگويد: و اين قول صحيح است و قول جمهور ياران شافعي است مگر افراد استثنايي از آنها»[23].
[18] سيوطي[24] نيز اله را در هنگام تأويل اين گفتهي الهي (الله لا اله الا هو الحي القيوم) [بقره: 255] به معبود تفسير كرده است[25].
[19] سيف الدين تفتازاني گويد: «واژهي «اله» خواه به صورت نکره ذکر شود يا به صيغهي معرفه نام مخصوص معبود بر حق است...»[26].
[20] و سويدي[27] گويد: «الا له از اسماي اجناس است و در اصل وضع بر هر معبودي حق يا باطل اطلاق ميگردد، اما به صورت مطلق بر معبود بر حق که الله تعالي جلجلاله است اطلاق گرديده است»[28].
[21] و هم او بيان داشته که تفسير الاله به اين تفسير مناسب وجوه استعمال و قطعکنندهي موادّ سواي فساد است»[29].
با اين نقل قولهاي فراوان روشن گرديد که بزرگ مرداني که ـ در اينجا ـ از آنها نقل قول کرديم و افراد بسيار ديگري غير آنها، کلمهي اله را به تفسير شرعي لغوي معروف تفسير مينمايند. و هر جا که کلمهي اله مسبوق به نفي (لا اله) باشد، قسم اول از کلمهي توحيد (لا اله) مفيد نفي استحقاق اله بودن از هر واحدي است و انشاءالله بيان استحقاق الله تعالي به اين حق (حق اله بودن) در مطلب دوم اين مبحث ـ به حول خدا ـ خواهد آمد.
[1] . «اله» = معبود است چنانچه افراد بسياري چون جوهري در ج 6 ص2223 ـ 2224، و ابن فارس در مجمل اللغة ج 1 ص 101، و ابن منظور در لسانالعرب ج 13ص 467 ـ 469، آوردهاند، و اين معنا از بسياري از ائمهي مبرز نقل شده است.
[2] . او لغت دان بزرگ ابو منصور محمد بن احمد بن ازهر الازهري هراتي شافعي، يکي از بزرگترين دانشمندان لغت شناس، ابو عبيد صاحب کتاب غريبين از او اخذ علم کرده است، يکي از مدافعان امام شافعي و مذهبش بود کتاب تهذيب اللغة که بهترين کتاب مورد اعتماد در اين علم به شمار ميآيد از تأليفات اوست، همچنين کتاب التقريب در تفسير، و کتاب الزاهر در غرايب الفاظ امام شافعي و کتاب علل القرائات از تأليفات او هستند. خلاصه او در علم لغت و فقه امام و سرکرده به شمار ميآمد. نگا: سير ذهبي ج 16 ص 315 ـ 317، طبقات ابن الصلاح ج 1 ص 83 – 84، طبقات ابن کثير ج 1 ص 287 ـ 288 و طبقات سبکي ج 3 ص 63 ـ 68.
[3] . ابوالهيثم رازي، ازهري در مورد او ميگويد، علم او بر زبانش بود، ابوالفضل منذري به من خبر داد که او سالها ملازم و همراه من بود، و کتابهايي را بر او عرضه کرد و کتاب الأمالي و الفوائد را از او نوشت، او ماهر، حافظ، صحيح الادب، عالم، اهل ورع، اهل نماز فراوان، و صاحب و ملازم سنت بود، او در پخش علم خويش بخل نميورزيد. تهذيب اللغة ج 1 ص 26 (با اندک تصرف)، سيوطي در بغية الوعاة (ج 2 ص 229) زندگي نامه او را به صورت موجز و مختصر آورده است.
[4] . تهذيب اللغة ج 6 ص 421 ـ 424، گفته ميشود که ازهري اين مطلب را تنها بر سبيل نقل مجرد از ابو الهيثم آورده است، و نقل تنها به معناي موافقت تلقي نمي شود، در جواب گويم ازهري «/» روش خود را واضح و آشکارا بيان داشته که هيچ ابهامي در آن نمانده است. آنجا که لغتدانان را ـ که از آنها نقل قول ميکند ـ به دو گروه تقسيم کرده است. گروه اول ـ چنانچه در ج 1 ص 8 تهذيب: «باب ذکر الائمه الذين اعتمادي عليهم فيما جئت في هذا الکتاب» آورده است درباره آنها اينچنين ميگويد: بعد به ذکر اسامي آنها ميپردازد و از آنها تعريف ميکند که ابو الهيثم نيز جزو آنها است، که به بيان فطانت و دقت علمي او پرداخته است ج1 ص 26 و چون از بحث اين گروه فارغ ميشود مي گويد:«و چون از بحث افراد جاي ثبات و متقن و تقات مبرز ـ از لغتدانان ـ فراغت پيدا کرديم و آنها را يکي پس از ديگري نام برديم، آن هم براي روشن نمودن جايگاه آنها براي کساني که جايگاهشان بر آنها مخفي مانده است تا بر آنها و تأليفاتشان اعتماد ورزند، بعد از اين به ذکر اقوامي ميپردازيم که به اهل معرفت و عالم لغتشناس شهرت يافتهاند و در اين زمينه تأليفاتي از خود برجاي گذاشتهاند که صحيح و سقيم را در آنها با هم قاطي کردهاند». بعد به ذکر يک يک آنها و بيان خطاهايشان ميپردازد و تنها مطالب صحيح را در کتابش مي آورد ج 1 ص 28-29، براي متأکد شدن از پيروي اين روش توسط او به کتابش تهذيب ج 2 ص 235-236، ج 6 ص 423، و نقليات ابن اثير از او «در النهايه في غريب الحديث» ج 1 ص 401، ج 2 ص 82-97، ج 5 ص 23 و غير اينها مراجعه شود.