تعريف تمدن اسلامي ([1])

تمدن در لغت : تمدن يا مدنيت دراصل از کلمهء مدن اشتقاق شده است که به معناي شهر نشيمن شدن ، خوي شهري گزيدن وبا اخلاق مردم شهر آشنا شدن ، همکاري مردم با يکديگر در امور زنده گي وفراهم ساختن اسباب ترقي وآسايش ميباشد . ([2]) تمدن را در زبان عربي (حضاره) ميگويند و حضارة در اصل به معناي زنده گي يک تعدادي ازمردم در جاهاي آباد خواه در شهر باشد وياهم در قريه ، درزبان انگليسي تمدن را (Civilization)  گويند که ريشه آن از کلمه لاتيني(civtis) ميباشد .

معناي تمدن به اساس اختلاف تخصصات و رشته هاي علمي مقاهيم مختلفي را در بر گرفته است که هر متخصصي در تحقيقات خويش پيرامون تمدن مطابق رشتهء خويش آنرا مورد ارزيابي قرار ميدهد  مثلا :

1-          مورخين و علماي جامعه شناسي تمدن را شامل تمامي انواع پيشرفت وتقدم ميدانند زيرا به نظر آنان اين پيشرفت ها در نزد کساني بيشتر ديده ميشود که در جاهاي آباده زنده گي ميکنند .

2-          باستان شناسان تمدن را به وجود آثار هنري وباستاني متعلق مي دانند . 

3-          سياست مداران تمدن را به بر قراري روابط خارجي وحسن جريانات سياست داخلي کشور تفسير وتشريح مينمايند .

4-          حقوق دانان تمدن را به  جنبه هاي حقوقي واجتماعي ارتباط ميدهند .

5-          تمدن به نزد جامعه شناسان عبارت است از انتقال انسان از يک حالت به حالت ديگري. ([3])

6-          دانشمندان اسلام ثقافت اسلامي را به دوبخش مادي وفکر وروحي تقسيم ميکنند که بخش مادي آنرا بنام مدنيت وبخش فکري وروحي آنرا بنام حضاره (تمدن) مينامند . ([4]).

تمدن در اصطلاح : هنگاميکه من در مورد تمدن فکر ميکنم ، سه عنصر اساسي به نظرم ميايد ، که عبارت از انسان متمدن ، جامعهء متمدن ، آثار ونتايج تمدنها .

دانشمنداني که پيرامون تمدن تحقيق نموده اند ، همين سه عنصر را مورد بحث قرار داده وتعريفات خويش را درين راستا تقديم نموده اند يکي ازين سه عنصر را مورد بحث قرار داده اند ، ([5])

علامه مودودي در تعريف تمدن انسان را محور اساسي تمدن دانسته وبر پنج نقطهء اساسي ترکيز مينمايد که عبارت از :

1-           تصور انسان در مورد زنده گي دنيا .

2-           هدف زنده گي .

3-           عقايد وافکار اساسي .

4-           تربيت افراد جامعه .

5-           نظام اجتماعي .  ([6])

خلاصه اينکه زماني درمورد تمدن بحث ميکنيم ، لازم است که سه عنصر اساسي را مورد مطالعه قرار دهيم که عبارت از

-                باورها وانديشه هاي انسان

-                پيشرفت هاو دستاورد هاي انسان درساحات مختف

-                نتايج اين انديشه ها و پيشرفت ها .

وبه اين اساس تمدن اسلامي را ميتوانيم چنين تعريف نماييم که :

تمدن اسلامي عبارت از مجموعهء از اعتقادات ، باورها ، اخلاقيات ، علوم وداشته هاي فرهنگي وآثار و نتايج آن دربخش هاي مختلف به اساس عملکرد به اين باور ها ميباشد .

عناصر تمدن : ازينکه تمدن مجموعهء از داشته هاي يک قوم ، کشور ، ملت ، يا سرزمين است بناء شامل عناصري ذيل ميگردد  : 

1-            داشته هاي فکري ، انديشه ها ( اعتقادات) باورها .

2-            داشته هاي اخلاقي .

3-            داشته هاي سياسي  . 

4-            داشته هاي حقوقي  .

5-            داشته هاي اقتصادي .

6-            داشته هاي علمي

7-            داشته هاي فرهنگي .

8-            داشته هاي هنري و باستاني .

9-           داشته هاي تاريخي

 وازينکه تمدن نتايج اين داشته ها را در بر ميگيرد ، بناء شامل تغيراتي در زنده گي ، مثل : وجود نهادهاي عقيدتي وفکري مشخص ، داشتن ارزشهاي اخلاقي خاص ، ايجاد نظام هاي حکومتي ، شهر نشيني ، بنا هاي مختلف ، برنامه هاي اقتصادي ، کشف و ايجاد علوم جديد ، باور داشتن به ارزش هاي خاص و ايجاد کار هاي هنري ويژه به آن تمدن ميشود .

 

آنچه درين بحث مهم  است که زماني ما از تمامي داشته هاي مختلف درعرصه هاي مختلف زنده گي بشر سخن ميگوييم اينها همه آثار تمدن ميباشد واکثر تعريفات دانشمندان نقاطي را در بر ميگيرد که همه مربوط به نتايج تمدن ميگردد ، ولي تعريف کاملي که بتواند خود تمدن را براي ما معرفي کند ، و قناعت  آور باشد بدسترس ما قرار ندارد . 

تحول در تمدنها در امور مختلفي طور ميگيرد که مورخان براي تمدن خصوصياتي را بيان داشته اند که عبارت است از :

1-       انقلاب شهري .

2-       وجود نهاد مذهبي مشخص .

3-       ساختارهاي نظامي وسياسي جديد .

4-       ساختار نظام اجتماعي واقتصادي جديد .

5-       گسترش شکلهاي جديد از فعاليتهاي مهم فکري وهنري .

6-       توسعهء بيشتر در استفاده از مواد موجود . ([7])

7-       توجه به پيشرفت هاي حقوقي وحفظ ورعايت حقوق ووجايب . 

تمدن اسلامي وعلت کمال اين تمدن

 تمدن اسلامي از آغاز نشات خويش تمامي بخش هاي مدنيت را در نظر داشته بناء معنويت ، ماديت ، عقلانيت، تجربه ، وحي ، شامل زير بناي ايديولوژي اين مدنيت است که درين راستا لازم است که نخست بخش هاي اساسي تمدن اسلامي را بصورت مفصلا مورد مطالعه قرار داده ودرنهايت کمال آنرا درک نماييم .



[1]  - اسس الحضارة الاسلامية ووسائلها ، عبدالرحمن حسن الحبنکه الميداني ، ص : 11  ، عربها اصلا مردمان را به دو دسته تقسيم نموده اند ، اهل المدر واهل الوبر ، مردمان شهري ومردمان بدوي و کوچي  

[2]  -  فرهنگ عميد ، تاليف حسن عميد ، تهران : موسسهء انتشارات امير کبير ، چاپ ششم (1364) ،  ص : 415

[3] - زن افغان از موقعيت شرعي تا واقعيت اجتماعي ،  ص : 2.

[4] - دراسات في الثقافة الإسلامية د. صالح ذياب هندي ، جمعية عمال المطابع التعاونية بالأردن، ط الخامسة 1404_1984 ،  ص15.

[5] -  ابن خلدون تمدن را اجتماعى شدن انسان مى داند.

انديشمند ديگرى تمدن را مجموعه اى از عوامل اخلاقى و مادى مى داند كه به جامعه فرصت مى دهد، براى هر فردى از افراد خود، در هر مرحله اى از مراحل زندگى، از كودكى تا پيرى، همكارى لازم را براى رشد به عمل آورد .

ساموئل تمدن را بالاترين گروه بندى فرهنگ و گسترده ترين سطح هويت فرهنگى ميداند  .

هنرى لوكاس تمدن را پديده اى به هم تنيده مى داند كه همه رويدادهاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى و حتى هنر و ادبيات را دربرمى گيرد.

 آرنولد توين بى تمدن را حاصل نبوغ اقليت نوآور، يعنى طبقه ممتازى در جامعه كه از هوش، ابتكار و نوآورى برخوردارند، در سايه تحولات و سير تكامل جامعه مى داند.

آلفرد وبر نيز همنظر ويل دورانت بوده  تمدن را محصول دانش و فناورى مى داند.

يکي از دانشمندان تمدن را عبارت از پيشرفت گروهي از مردم در ساختار هاي فکري ، قانوني ، اخلاقي ، علمي ، توليدي ، هنري وفرهنگي ميباشد .

استاد ناصح علوان در تعريف تمدن مينويسد که (( تمدن محصول ودستاورد انسان مدني واجتماعي است با ويژه گي ها وخصوصيات فکري ، روحي ، داخلي ورفتاري ، براي تحقق بخشيدن به اهداف مردمي واصول و ارزشهاي انساني وهر آنچه که اين انسانها براي پيشرفت خود ميپشندد وبه آن نياز دارند ))  دستاورد هاي تمدن اسلامي ونقش آن در رنساني/ تاليف عبدالله ناصح علوان ، ترجمهء مولود مصطفايي . ـ ـ  تهران : نشراحسان (1383) ص : 11.

[6] - الحضارة الاسلامية اسسها ومبادئها / تاليف ابوالاعلي المودودي ، ترجمهء محمد عاصم الحداد . ـ ـ ص 2 ،  بيروت : دار العربية للطباعة والنشر (1390- 1970) ص : 9.

[7]  -   تمدن مغرب زمين ج1 ص : 32